ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا,یار جدا

سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده زگلزار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد, ای مردم چشم

مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نپاید چو شد از خار جدا...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()