دو دیده خشک شد تا مگر که در سحری
کنی ز روی ترحم به کوی ما گذری

دلم ز حسرت آن لحظه‌ی حماسی سوخت
همان دمی که بر این سایه می کنی نظری

خراب می شوم آن دم که بر تو می نگرم
خراب تر دل من تا بر او تو می نگری

از آن شبی که دو چشمت به شاعری پرداخت
نمانده از شعرا در جهان من اثری

نخفته ام هزار شب که تا مگر که شبی
بگیری از من شبگرد عاشقت خبری

به دوره گردی کویت دل خود آوردم
مگر که از سر منت به یک نظر بخری

:تمام هستی جانم هوای چشم تو شد
هوای مستی و سرگشتگیّ و در به دری

نبود هرچه سخن در هوای چشمانت
ز کوه آتش سرخ غمت به جز شرری

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()