چند وقتی است که از دست خودم هم سیرم

می تـــوان گفت کـه من از تـــو کمی دلگیـــرم

خسته ام فکر و خیالم همه آشفته توست

به خـدا آخرش از دست تــو من می میــرم

منم و شعر و خیال و غم و تنهایی و شب

بی خیالـــم و فقط فـــال تو را می گیـــرم

بخت من بسته شده هیچ خیالی هم نیست

من هــــم انگـــار کـــه پابسته این تقـــدیـــرم

بر سرم نعره نزن می روم از پیش شما

ولی ای کاش بدانیـــد که بی تقصیـــرم

تو اگر خسته ای از من به خدا غصه نخور

تو بخواه مرگ مـــرا زود خودم می میـــرم

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مهر 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()