تارهای بی کوک و
کمان باد ولنگار
باران را
گو بی آهنگ ببار!

غبار آلوده ، از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه ی بی قرار
باران را
گو بی مقصود ببار !

لبخند بی صدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو به ریشخند ببار !

چون تارها کشیده و کمانکش باد آزموده تر شود
و نجوای بی کوک به ملال انجامد
باران را رها کن و
خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند
باران را اکنون
گو بازیگوشانه ببار!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 تیر 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()