تبلیغات
عشق

عشق

عشق را با هوس های خود آلوده نکنید

 
 

عشقت به دلم اگر بتابد چه کنم

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

پروفایل سارا

http://eshgh-you.mihanblog.com/extrapage/profile_sara

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 اسفند 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

میتوانستم

میتوانستم ناله  کنم...خندیدم

میتوانستم شکایت کنم...قدردانی کردم

میتوانستم فریاد بزنم...سکوت کردم

میتوانستم نفرین کنم...دعا کردم

میتوانستم ویران کنم...ساختم

میتوانستم تحقیر کنم...خود را شکستم

میتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

یادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که

آزار دهد کسی را

یادم باشد که روزگار خوش است...همه چیز بر وفق مراد....

خب

تنها دل ما

دل نیست

نوشته شده در تاریخ شنبه 14 اسفند 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

باور نکردی . . .

بی عشق بودم باور نکردی
من پر گشودم باور نکردی

پیش از دو چشمت در دشت هستی
موری نبودم باور نکردی

راز غمت را با کس نگفتم
غم شد سرودم باور نکردی

بعد از نگاهت هر آرزویی
از دل زدودم باور نکردی

ابرو و مژگان، گیسوی افشان
شد تار و پودم باور نکردی

بی نور رویت ای مونس جان
قلبی کبودم باور نکردی

دریای آرام در پای کوهی
من درد رودم باور نکردی

!پروانگانت گرد تو ای شمع
من نیز دودم باور نکردی

با هر نگاهم صد گنج پنهان
از تو ربودم باور نکردی

تا بی تو بودم دیگر نبودم
ای هست و بودم! باور نکردی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

●••▪· عشق از نگاه ... ●••▪·

انانی موس : عشق مانند جنگ است، آسان شروع می شود و سخت پایان می پذیرد -------------------------------------------------------------------------------
ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید بار دوم هم نگاه کرد
-----------------------------------------------------------------------------
پدرو کالدرون : اگه عشق دیوانگی نباشد، عشق نیست!! -----------------------------------------------------------------------------
جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که
ناگفته می‌مانند، می‌شکنند

----------------------------------------------------------------------------
الیور واندل هولمز : عشق شاه کلیدی است که درهای خوشبختی را باز می کند.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

ولنتاین مبارک

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

عشق وازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

عشق وزندگی

یک دل همیشه باید توش غم باشه وگرنه میشکنه .

یک لب همیشه باید روش خنده باشد وگرنه زود پیر میشه .

 یک کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشد وگرنه اسیر میشه .

 یک صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچکس نمی چسبه.

 یک دیوار باید به یک تیر تکیه کنه وگرنه میریزه .

 یک قلب پاک همیشه باید به یک نفر ایمان داشته باشد وگرنه فاسد میشه .

 یک جاده باید انتها داشته باشد وگرنه مثل یک کلافه سر درگمه.

تقدیم به بهترینم

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

احساس آرامش

بزرگترین آرامش دنیا رو توی خودت احساس میکنی و

وقتی کسی که دوستش داری سرش رو روی شانه هات میگذاره

 احساس میکنی قوی ترین موجود جهانی 

 

وبلاگ محمد یک(محمد جانبلاغی)تقدیم به عزیز دلم

 

وقتی سرت رو روی شونه های کسی میگذاری که دوستش داری

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

شکلات

با یه شکلات شروع شد.

من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اون یه شکلات گذاشت تو دستم.من بچه  بودم،اونم بچه بود.من سرم رو بالا کردم،سرش رو بالا کرد،دید که منو میشناسه.

خندیدم م م م

گفت:دوستیم؟

گفتم:دوسته دوست

گفت:تا کجا؟

گفتم:دوستی که "تا" نداره.

گفت:تا مرگ

خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره.

گفت:باشه تا پس از مرگ

گفتم:نه نه نه نه "تااا" نداره

گفت:قبول...تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ.بازم با هم دوستیم؟تا بهشت؟تا جهنم؟تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟

خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که بخوای یه "تا" بزار.اصلا یه "تا" بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا اما من اصلا براش "تا" نمیزارم.

نگام کرد،نگاش کردم،باور نمیکرد.می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما "تا " داشته باشه.چون دوستی بدون "تا" رو نمی قهمید.

گقت:بیا برا دوستیمون یه نشونه بزاریم.

گفت:شکلات...هر بار که همدیگه رو می دیدیم.یک شکلات مال تو،یکی مال من باشه.

گفتم:باشه....هر بار که یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من.

همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوسته دوست

من تندی شکلاتم رو باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم.

می گفت:شکمو...تو دوست شکموی منی و شکلاتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم:بخورش ش ش ش

می گفت:تموم میشه،می خوام تموم نشه،برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچکدومش رو نمی خورد.من همش رو خورده بودم.

گفتم:اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها،اون وقت چی کار می کنی؟

گفت:مواظبشون هستم م م م......می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.

... و من شکلات هامو می ذاشتم توی دهنم و می گفتم:نه نه نه نه "تاااا" نه.دوستی که "تا" نداره.

 

یک سال،دو سال،چهار سال،هفت سال،ده سالی شده.

اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم.من همه ی شکلات هامو خوردم،اون همه شکلات هاشو نگه داشته.

اون اومده امشب خداحافظی کنه،می خواد بره.بره اون دور دوراااااا

میگه میرم اما زود برمیگردم،من که می دونم میره و بر نمیگرده......

یادش رفت شکلات به من بده،من که یادم نرفته،یه شکلات گذاشتم کف دستش و گفتم:این برای خوردنه و یه شکلات هم گذاشتم توی اون یکی دستش،اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلات هاش،هر دو تا رو خورد.

خندیدم م م م

می دونستم دوستی من "تااا" نداره،می دونستم دوستی اون "تااا" داره مثل همیشه......

خوب شد همه ی شکلات هامو خوردم اما اون هیچ کدومش رو نخورده،حالا میخواد با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چی کار کنه؟؟؟

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

همه ما چهار زن داریم

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار

 مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش

 بگذاردواقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او

پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم

 قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با

 من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش

 را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو

توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

  در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده

رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

زندگی

وبلاگ محمد یک(محمد جانبلاغی)این گل زیبا تقدیم به شما دوستان    

زندگی اجبا ر است>>>مرگ انتظار است<<>>عشق یک با ر است<<>>

جدایی دشوار است<<>>فکر تو تکرار است<>اگر رفتم تو یادم کن<<>>

اگر مردم تو خا کم کن<<>>اگر ما ندم!به مهر خود شا دم کن

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

عاشق چشاتم

از آن روزی که من دیدم نگاهت

                                        شدم عاشق به چشمانت سیاهت

آن وقت عشق تو روز و شبم بود

                                        به هنگام شب بالین سرم بود

یک روز از عشق تو غافل نبودم

                                        به عشق دیگری حاصل نبودم

تو بودی عشق من فقط تو بودی

                                        تو هستی عشق من فقط تو هستی 

تقدیم به عشقم

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

چقدر سخت گفتی

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم.  ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم.  ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم...  ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی:

دوستت دارم....

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

هرگز

هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری!

 هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری !!!

 هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری!!

 وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود

 ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم!!!

کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن !

نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم

باز کسی حرفمون رو نمیفهمه !!!

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم  ندارند 
 عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

عاشقی؟

صدا کن مرا...

صدای تو خوبست!

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم!

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه است..

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی‌کرد

«و خاصیت عشق این است»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا,یار جدا

سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده زگلزار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد, ای مردم چشم

مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نپاید چو شد از خار جدا...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

عشق من

عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه

او که  چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین

                                                        آسمانی بودنت باشد همین

                         چون کویری تشنه باشی بی قرار

                         که گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل

زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی اینکه همچون سرنهی                       بر پای یک دل داده ای

اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

                             عشق یعنی سایه ای در یک خیال

                                  آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

                            عشق یعنی عطر گل های بهشت

                            عشق یعنی زندگی و سر نوشت

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

غم تو

ای که غیر از غم تو شعر نپرداخته‌ ام
وی که جز چشم تو من خاطره نشناخته ام

مرو امشب که دلم با تو سخن ها دارد
منم آن شمع که با داغ غمت ساخته ام

تو که آهنگ شب تار و سیاهم بودی
من که جز ساز غم عشق تو ننواخته ام

هر کجا نام و نشانی ز غم عشق تو بود
بی دل و بی سر و پا تا به غمت تاخته ام

جز غمت، "جز غم تو" هیچ ندارم دیگر
عقل و جان و دل و دین، من همه را باخته ام

بیستونم بنمایید که فرهاد نیَم
مُردم اما ز غمش تیشه نینداخته ام

به من افتد نظرت، مرده مپندار مرا
کاین عَلم های سیاه غمش افراخته ام

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

هوای چشم تو

دو دیده خشک شد تا مگر که در سحری
کنی ز روی ترحم به کوی ما گذری

دلم ز حسرت آن لحظه‌ی حماسی سوخت
همان دمی که بر این سایه می کنی نظری

خراب می شوم آن دم که بر تو می نگرم
خراب تر دل من تا بر او تو می نگری

از آن شبی که دو چشمت به شاعری پرداخت
نمانده از شعرا در جهان من اثری

نخفته ام هزار شب که تا مگر که شبی
بگیری از من شبگرد عاشقت خبری

به دوره گردی کویت دل خود آوردم
مگر که از سر منت به یک نظر بخری

:تمام هستی جانم هوای چشم تو شد
هوای مستی و سرگشتگیّ و در به دری

نبود هرچه سخن در هوای چشمانت
ز کوه آتش سرخ غمت به جز شرری

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

عکس خیلی خیلی عاشقانه !!!!

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

تو هم آخر توانستی...

تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری

و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری

تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم

ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری

همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامی که می خوابم چه در اوقات بیداری

تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی

که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری

به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد

اگر چه جای دل سنگی درون سینه ات داری

به پایت زندگانی را فنا کردم نمی دانی

ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری

شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم

که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری

ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی

اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی

با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم

تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

خاکستر‌نشین

رهروی روزی شرر بر منزلی مستانه زد
و آتشی سوزنده بر آن خانه و کاشانه زد

،صاحب آن خانه از مستی تماشا می نمود
هیزمی مستانه‌تر در آتش دیوانه زد

شعله‌ی آتش به هر سویی زبانه می کشید
...تیر سوزاننده‌‌ای بر خویش و بر بیگانه زد

خانه‌ی دل بود آن منزل، و آتش، عشق بود
عشق بود آن کاو شرر بر جان صاحب خانه زد

کوره‌ی دل سال‌ ها خامش ز نور عشق بود
اخگر مهر نگاه او در این ویرانه زد

خود اسیر عشقم اما عشق بی‌پروای من
سخت زنجیری به دست و پای دل، شاهانه زد

آخر از عشقت گدازان زیر خاکستر شدم
سخت می سوزم که عشقت تیغ نامردانه زد

من که خاکسترنشین منزل جانان شدم
عاقبت گِل پاره ای سنگین بر این بی خانه زد

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

گناه عشق

من چه کردم؟ گنهم چیست؟ چه تقصیرم بود؟
که بلای سیه عشق تو تقدیرم بود

خواستم از غم عشقت بگریزم اما
نشد و شاهد آن پای به زنجیرم بود

مدد از آه و سرشک سحری می جستم
بی وفاتر ز همه ناله‌ شبگیرم بود

عقل می خواست که تدبیر به کارم بکند
عاقبت عقل کشی چاره و تدبیرم بود

در طوافم رخ مینوی تو از سر بردم
سعی باطل: گنهم خاطر درگیرم بود

خواستم غم را کفاره‌ی عشقت بکنم
شاهد درد و غمم خانه‌ی دلگیرم بود

پیش چشم دگران عشق تو پنهان کردم
پرده پوشی غم عشق تو تزویرم بود

دور گشتم ز همه تا تو نبینم اما
جلوی آینه تصویر تو تصویرم بود

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

جزیره احساسات

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

" زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

داستان عاشقانه

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

ابراز کن قبل از اینکه دیر شود

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

داستانی زیبا

معلم پرسید عشق یعنی چه ؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

ساحل عشق

وقتی من آمدم و دستم را به سویت دراز کردم ، گفتی
ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتم : آزادی
 ــ از تنهایی ؟ گفتم : همزبانی
 ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستی ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........
باز هم گفتی جدایی ؟ سکوت من تو را ا شکست و به گریه انداخت .
به چشمانم نگاه کردی و گفتی بگو ...
من آغوش به رویت گشودم و گفتم :
جدایی ، هرگز ... بی تو من می میرم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

اقدام بسیار جالب پسری که عاشق هم دانشگاهیش شده بود

آدم‌ها بوسیله روش‌های مختلفی عشق و علاقه‌شان را به معشوق خود نشان می‌دهند اما بعضی افراد با کمی خلاقیت از روش‌های جالبی استفاده می‌کنند که واقعا زیبا هستند.
دراین مطلب با یک نمونه از این روش‌ها آشنا می‌شوید!
یک پسر دانشجوی چینی که به یکی از همکلاسی‌هایش علاقمند شده بود تصمیم گرفت که علاقه خود را به او نشان دهد، به همین جهت با دوستان خود در خوابگاه دانشگاه صحبت کرد و قرار شد که در یک ساعت معین بعضی از چراغ‌های خوابگاه را روشن کنند و باقی چراغ‌ها خاموش بمانند



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1389    | توسط: سارا رضوی    |    نظرات()
 

Designed by Yas Theme . Powered by MihanBlog